|
|
با توجه به اهميت تحقيق و توسعه در سازمانهاي دولتي و تاكيد معاونت محترم علمي و فناوري رياست جمهوري بر اين امر، بانك كشاورزي مطابق با روال سالهاي گذشته اقدام به استخراج عناوين اولويتهاي پژوهشي از واحدهاي مختلف بانك به شرح ذيل نموده تا از طريق برونسپاري آنها، علاوه بر كمك به اشاعه فرهنگ تحقيق و توسعه در جامعه، از ظرفيتهاي علمي موجود بهرهمند گردد.
محققان و پژوهشگران محترم درصورت تمايل به ارائه پيشنهاد پژوهشي در خصوص هر يك از موارد ذيل، لازم است فرم طرحنامه مربوطه را از صفحه ورودي سايت بانك كشاورزي، بخش تحقيق و توسعه دانلود نموده و پس از تكميل از طريق پست الكترونيكي به اداره كل تحقيق و توسعه ارسال نمايند. شايان ذكر است؛ طرحنامههاي تكميل شده، پس از طرح و بررسي در جلسه شوراي پژوهشي بانك مورد ارزيابي قرار گرفته و سپس پاسخ به اطلاع خواهد رسيد.
همیشه تحقیق به توجه به مدلهای از قبل تعیین شده ودارای متغیرهای استاندارد مورد توجه محققان ودانشجویان بوده وهست دراینجا سایتی را معرفی می کنم که مدلهای تحقیقاتی در رشته های مدیریت را معرفی می کند. امیدوارم مورد استقبال جامعه علمی بخصوص دانشجویان واقع شود.
تهیه کننده: بهروز یزدانی
کارشناس بازاریابی بانک کشاورزی چهارمحال وبختیاری
در متون مدیریتی، بازاریابی صنعتی به عنوان آن دسته از عملکردها و فعالیتهای تجاری و بازرگانی تعریف شدهاست، که فرایندهای مبادله را بین تولید کنندگان و مشتریان سازمانی تسهیل میکند. ماهیت بازاریابی صنعتی را میتوان، خلق ارزش برای مشتریان به وسیله ارائه کالاها و خدماتی دانست که نیازهای سازمانی و اهداف آنها را تحقق میبخشد.
این نوع بازاریابی در مقایسه با بازاریابی مصرفی تفاوتهایی دارد که اینگونه میتوان بدان اشاره کرد. اول اینکه گرچه در بازاریابی صنعتی همانند بازاریابی کالاهای مصرفی، نیاز به شناخت بازارهای هدف و تشخیص نیاز این بازارها و طراحی محصولات و خدمات مناسب برای تامین خواستههای بازار وجود دارد، ولی باید توجه کرد که در مقایسه با بازاریابی مصرفی، بازاریابی صنعتی در حوزه مدیریت عالی قرار دارد.
در بازاریابی صنعتی نقش خصوصیات و ویژگیهای محصول خیلی مهم و حیاتی است و عرضه کنندگانی که خصوصیات مورد نظر مشتریان را تامین نکنند مورد انتخاب قرار نخواهند گرفت. در مقایسه با بازاریابی مصرفی، قیمت در بازاریابی صنعتی نقش جداگانهای دارد. در بعضی موارد مشتریان صنعتی حاضرند قیمت بیشتری دهند ولی در عوض از تحویل به موقع و کیفیت محصولات خدمات اطمینان حاصل کنند و حتی در موارد دیگری مثل مناقصههای خرید نقش قیمت پراهمیتتر میشود. در بازاریابی صنعتی، بازاریاب باید به این نکته واقف باشد که تقاضای کالاهای صنعتی از تقاضای مصرف کننده نهایی ناشی میشود، یعنی تقاضا برای یک محصول بستگی به نحوه استفاده از آن در ارتباط با محصولات دیگر دارد. گاهی بازاریاب صنعتی سعی میکند با تبلیغات، تقاضای مشتری نهایی را تحریک کند تا تقاضا برای کالاهای صنعتی خودرا افزایش دهد.
درصورت نیاز به متن کامل درقسمت نظرات درخواست وآدرس ایمیل خود را درج فرمایید.
آوردهاند که اربابي به هنگامي که آفتاب عمرش بر لب بام رسيده بود که طبيعتاً ياد آخرت و حساب و کتاب جديتر مي شود و نوبت پشيماني از گناهان فرا مي رسد، تصميم گرفت از پيرترين غلامش که با بردباري و صداقت ساليان درازي به او خدمت کرده بود حلاليت بطلبد، باشد که از بار گناهان رفته بکاهد آبي بر سوزش عذاب وجدان بزند و از وحشت عاقبت اندکي فرو کاهد.
بدين غرض به نزد غلام رفت و با چشم گريان و سر و روي نادم و پريشان گفت: "دوست گرامي من و تو با هم پير شدهايم چه روزگارها با هم گذراندهايم، در سرما و گرما گرسنگي و سيري، دارايي و نداري با هم ساخته و بار را به سر منزل مقصود رساندهايم. من از تو بسيار سپاسگزارم که در تمام اين ساليان پاس مرا داشتي و هرگز تمرّد نکردي و فروگذار ننمودي، من هم البته تو را دوست ميداشتهام و تو را بر بقيه غلامها برتري ميدادهام و تا جايي هم که ممکن بوده کمابيش تيمار تو را داشتهام، خوب البته گاهي دست تنگ بودهام و گاهي فشار کار و زندگي باعث شده سختگيريهايي هم نسبت به تو اعمال کردهام، گاهي غذایت دير شده گاهي خوابت بيگاه شده و گاهي از من درشتي هم ديده يا دشنامي هم شنيدهاي، من البته از همه اينها پشيمانم و از بابت همهي اينها عذر خواهم و حلاليت ميطلبم؛ زيرا واقفم که در درگاه حضرت احديت همه گرامياند و ايبسا که شأن غلامي چون تو در آن حضرت، برتر از شأن گنهکار پريشان روزگاري چون من باشد. لذا تا فرصت باقي است از تو حلاليت ميخواهم و اميدوارم به حقّ دوستي دراز مدت درشتي هاي مرا با دل نرم خودت ببخشايي و پردهي چشمت را بر گناهان من بپوشاني؛ باشد که شرط دوستي به جاي آوري و اين شفقت و گذشت تو موجبات آمرزش اين بنده خاطي را در درگاه باري تعالي فراهم آورد."
ارباب بغض در گلو و اشک در چشم ملتمسانه استغاثه ميکرد. پير غلام بيچاره به علت سادگي دلش بسيار به حال ارباب سوخت و چشمه غريزي بخششاش فراوان به جوش درآمد و لذا با مهرباني تمام، لب به سخن باز کرد؛ ليکن اصلاً درشت نگفت و درشتی نکرد و گفت:
"ارباب محترم، من هم از عمري که در خدمت تو سپري کردهام چندان پشيمان نيستم و خداي متعال را سپاسگزارم که نصيب من مردي خدا جوي و متعبّد و ترسان از روز جزا گردانيد. تو راست ميگويي که با هم افت و خيز بسيار داشته ايم و شبان و روزان در جنگلها و بيابانها، در شهرها و آباديها سر کردهايم، هرچه بوده گذشته و خردمندان گفتهاند که گذشتهها گذشته و نبايد حال و آيندهي خود را فداي گذشتهها کرد. ارباب عزيزم! من هر چه فکر ميکنم کينه و عداوتي در دل نسبت به تو ندارم، و چه بهتر؛ زيرا که کينه دل را سياه ميکند و من نميخواهم چندان سياه دل باشم. لذا همه درشتيها و نامهربانيهاي تو را از سويداي دل ميبخشم و فراموش ميکنم يا شايد بايد بگويم همه اين ناملايمات و ناسازگاريها و عصبيتهاي تو را پيش از اين، به پارهاي مهربانيها و تيمار داريهاي گاه گاهت، بخشيده و فراموش کردهام. ليکن ارباب عزيزم يکبار با من کاري کردهاي که هر چه ميکنم جراحت ناشي از آن در دلم التيام نمي يابد."
ارباب که از گفته هاي نخستين غلام بسيار مسرور شده بود از اين نکتهي آخر دلش فشرده شد و آه از نهادش برآمد و بلافاصله پرسيد "قربان اين جسارت آخري که گفتي از اين بندهي حقير سرا پا تقصير سر زده کدام است و چگونه بوده است؟"
پير غلام در پاسخ گفت: "من همه دشنامها و درشتي هاي تو و چوبهايي که به سر و کولم کوبيدهاي را به علت سابقه دوستي و موهاي سفيد و کمر خميده و دندانهاي فرو ريخته و چشمهاي آب ريزانات حلال ميکنم امّا از آنچه که نميتوانم هرگز بگذرم و جراحت آن نميگذارد که در اين باره حلالت کنم اين است که زماني که از بغداد راهي بصره بوديم و تو بار بسيار گران بر دوش من گذاشته بودي و راه بس دشوار بود و حراميان از پس و چون من بسيار مانده شده بودم ،تو به هر دليل نامشخص افساری به گردن من انداختی وآنرا می کشیدی و حرمت مرا شکستي و دلم را آزرده کردي و شأني را که در طول ساليان فکر ميکردم در کاروان تو براي خودم و بر اثر زحمات و خدمات بيپايان شبانروزي فراهم آوردهام به يکباره فرو کشيدي. و من دريافتم که پيش توي ناصواب؛ دوغ و دوشاب، تجربه و مهارت، سعي و کوشش، ارشديت و وفاداري همه و همه پشيزي ارزش ندارد، و ارباب گرامي اين آن واقعه است که بر تو هرگز حلال نخواهم کرد."
سهراب خليلي شوريني- 29/2/1388
(باکسب اجازه از استاد بزرگوار تغییراتی درمتن حکایت اعمال گردیده که متن روان تر وملموس ترشود.)
خانم تامپسون معلم کلاس پنجم ابتدایی در اولین روز مدرسه مقابل دانش آموزان ایستاد و به چهره دانش آموزانش خیره شد و مانند اکثر معلمان ؛ به دروغ گفت : همه آنها را به یک اندازه دوست دارد
اما این غیرممکن بود ! چرا که در ردیف جلو ؛ پسر بچه ای به نام تدی در صندلی خود فرورفته بود که چندان مورد توجه معلم قرار نداشت . او با بقیه بچه ها بازی نمی کند .لباسهایش کثیف بود و همواره نیاز به استحمام بود .
در مدرسه ای که خانم تامپسون تدریس می کرد ؛ لازم بود تا او شرح گذشته تحصیلی همه دانش آموزانش را مورد بررسی قرار بدهد . وقتی پرونده تدی را مرور کرد بسیار شگفت زده شد .
معلم کلاس اول : او بچه ای باهوش است که همیشه برای خندیدن آمادگی دارد . تکالیفش را مرتب انجام می دهد و رفتار خوبی دارد .
معلم کلاس دوم : باهوش و با استعداد است . همکلاسی هایش را دوست دارد .اما اخیرا" به خاطر ابتلاء مادرش به یک بیماری لاعلاج ؛ دچار مشکل شده و احتمالا" زندگی اش سخت شده است .
معلم کلاس سوم : مرگ مادرش برایش بسیار سخت تمام شد . او تلاش می کند تا هر چه در توان دارد به کار بندد ؛ اما پدرش چندان علاقه ای از خودش نشان نمی دهد . اگر در این خصوص اقدامی نشود زندگی شخصی اش دچار مشکل خواهد شد .
معلم کلاس چهارم : انزواطلب است و علاقه چندانی به مدرسه نشان نمی دهد و گاهی سرکلاس خوابش می برد .
اکنون خانم تامپسون مشکل وی را شناخته بود . به خاطر همین از رفتار خود شرمسار شد . او حتی وقتی دید همه دانش آموزان به جز تدی هدایای کریسمس او را با کادوها و روبان های رنگارنگ ؛ زیبا بسته بندی کرده اند ؛ حالش بدتر شد . هدیه تدی با بدسلیقگی در میان یک کاغذ ضخیم قهوه ای رنگ پیچیده شده بود . وقتی او یک گردنبند کهنه بدلی را که تعدادی از نگین های آن افتاده بود به همراه یک شیشه عطر مصرف شده که یک چهارم آن باقی مانده بود از لای کاغذ قهوه ای رنگ بیرون کشید ؛ گروهی از بچه های کلاس شلیک خنده سر دادند . ولی خانم تامپسون گردنبد را به گردن آویخت و مقداری از عطر را نیز به مچ دستش پاشید .
حرکت بعدی تدی کاملا" خانم معلم را منقلب کرد . او مدتها منتظر ماند تا اینکه سرانجام معلم خود راتنها گیر آورد . سپس به وی گفت : خانم معلم امروز شما دقیقا" بوی مادرم را می دهید .
خانم تامپسون هاج و واج به او نگریست . پس از خوردن زنگ و رفتن بچه ها ؛ یک ساعت تمام در کلاس نشست و اشک ریخت . از آن روز به بعد او دیگر تدریس را صرفا" به آموختن ؛ خواندن و نوشتن ریاضیات محدود نکرد . بلکه تلاش کرد تا به بچه ها درس زندگی هم بیاموزد .
خانم تامپسون همچنان با پسرک کار می کرد گویی ذهن وی دوباره زنده می شد .هر چه بیشتر او را تشویق می کرد . پسرک بیشتر عکس العمل نشان می داد .
درپایان سال تدی یکی از بهترین دانش آموزان محسوب می شد . یک سال بعد او نامه ای از تدی دریافت کرد که در آن نوشته بود او بهترین معلم در تمام زندگی اش بود .
در سالهای آتی تدی نامه هایی تحت عنوان فارغ التحصیل شدن از دانشگاه با رتبه عالی . گرفتن درجه دکترا و آشنایی با دختری که قصد ازدواج با اورا داشت برای معلم محبوب خود ارسال نمود و البته همیشه می نوشت "او بهترین معلم در تمام زندگی اش بود "
خانم تامپسون در مراسم ازدواج همان گردنبندی را در گردن آویخت که چند نگینش افتاده بود و همان عطری را مصرف کرده بود که خاطره مادر تدی را در یاد او زنده می کرد .
در مراسم عروسی تدی با دیدن خانم تامپسون لبخند رضایت بر لبانش نشست . پیش رفت و مودبانه دست او را گرفت . بوسه ای بر پشت آن زد و آهسته در گوش خانم معلم گفت :
متشکرم خانم تامپسون که مرا باور کردی ! بسیار متشکرم از اینکه احساس مهم بودن را در درونم بیدار کردی و به من نشان دادی که می توانم مهم و تاثیرگذار باشم!
خانم تامپسون که اشک در چشمانش جمع شده بود آهسته گفت :
تو کاملا" در اشتباهی ! این تو بودی که به من آموختی می توان مهم و تاثیرگذار باشم . در آن زمان من اصلا" نمی دانستم چطور باید بیاموزم تا اینکه با تو آشنا شدم


